غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
59
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
منقولستكه گفت كه در وقتى كه سر مكرم امام حسين عليه السّلام را در كوچهاى كوفه ميگردانيدند من بر غرفهء نشسته بودم و چون آن سر در برابر من رسيد شنيدم كه اين آيت ميخواند ( أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً ) و از هيبت موى بر اندام من برخاسته ندا كردم كه و اللّه كه اين سر تست يا بن رسول و امر تو عجبتر است و چون سر آن سرور را باز بنزد ابن زياد بردند برداشته در روى و موى مشكبوى او مىنگريست ناگاه لرزهء بر دستهاى شومش افتاد و آن سر مكرم را بر روى ران خود نهاد قطرهء خون از آنجا بچكيد و از جامهاى آن ملعون درگذشت و رانش را سوراخ ساخت چنانچه ناسور گشته متعفن شد و هرچند جراحان سعى نمودند معالجهء آن علت نتوانستند كرد لاجرم ابن زياد پيوسته مشك با خود نگاه ميداشت تا بوى بد ظاهر نشود ارباب اخبار آوردهاند كه چون امام زين العابدين و مخدرات اهلبيت را بمجلس ابن زياد درآوردند آغاز شماتت كرد و ميان ابن زياد و زينب بنت على المرتضى و على بن الحسين عليهما السلام مناظرت واقع شده آن لعين قصد قتل امام زين العابدين نمود و بنابر اضطراب زينب رضى اللّه عنها از سر آن فعل منكر درگذشت و جمعى از نوكران خود را گفت كه مرا از ابرام اين جماعت نجات دهيد و ايشانرا ازين قصر بيرون برده در فلان سراى فرود آوريد و آن اعونه بموجب فرموده آن ملعون بتقديم رسانيدند در بسيارى از كتب معتبر باقلام صحت اثر مرقوم گشته كه بعد از وصول عمر بداختر بكوفه عبيد اللّه بن زياد مردم را به مسجد جامع حاضر ساخته بمنبر برآمد و گفت ( الحمد للّه الذى اظهر الحق و اهله و نصر امير المؤمنين يزيد و حزبه و قتل الكذاب بن الكذاب و شيعته ) و سخن آن ملعون چون بدينجا رسيد پيرى از كبار اصحاب حيدر كرار كه او را عبد اللّه بن عفيف ازدى ميگفتند و يك چشمش در جنگ جمل و ديگرى در حرب صفين نابينا شده بود بر پاى خواست و گفت اى ولد مرجانه كذاب و پسر كذاب توئى و پدر تو و آنكس كه ترا امارت داده و بر مسلمانان مسلط گردانيدهاى دشمن خداى اولاد انبيا را ميكشى و درشان ايشان بر منابر مؤمنان اين نوع سخنان ميگوئى و غضب بر ابن زياد غالب شده پرسيد كه اين كيست و عبد اللّه رحمه اللّه خود در مقام جواب آمده گفت ( انا يا عدو اللّه اتقتل الذرية الطاهره و تزعم انك على دين الاسلام ) و خشم آن لعين زياده شده باخذ عبد اللّه فرمان داد و طايفه از عوانان در آن مسلمان آويخته سادات قبيلهء ازد هجوم نمودند و او را از چنگ ايشان خلاص كرده بمنزلش بردند و روايتى آنكه چون ابن زياد از مسجد به خانه رفت محمد بن اشعث را با جمعى كثير ارسال داشت تا عبد اللّه را گرفته پيش او آوردند و ميان پسر اشعث و شجاعان قبيلهء ازد مقاتله روى نموده بالاخره نوكران ابن زياد غالب آمدند و عبد اللّه را گرفته نزد او بردند تا بقتل رسانيد و قولى آنكه آن لعين در آن روز صبر كرد و چون شب شد جمعى را فرستاد كه آن پير عزيز را از خانه بيرون آورده گردن زدند و بعد از آن ابن زياد و حر بن قيس و محصن بن ثعلبه و شمر بن ذى الجوشن را فرمود تا امام زين العابدين و مخدرات اهلبيت سيد المرسلين را با رؤس